یه روز میبینمت


 

سلام به خواهر زاده های گلم

یک سال گذشت / چشم به هم گذاشتم و این زمان طی شد و من هنوز .......

جواد / امیر / مهدی گلم از کیه منتظرتونم . یکمی هم شجاعت بد نیست

نمی دونم یعنی روزی متوجه میشین که من اون روز هیچ اشتباهی نکرده بودم

می فهمین که مقصر اصلی........

ای خدا من هنوز منتظرشونم دلم براشون یه ذره شده .

یک سال پیش این وبلاگو ساختم به امید روزی که بتونم بهشون نشون بدم

بهشون بگم ببینین من همیشه دوستون دارم حتی اون زمانی که 

نمی تونستم ببینمتون .

عزیزان گلم کجایین که بیاین خواهر زاده گلتونو ببینین اسمش زهره اس

دله همه براتون تنگ شد و همیشه منتظرتون هستیم

در پناه خدا باشین 


bahar



دیدن یک دوست خوب

سلام

در یک روز زیبای بهاری تو شهر گل و بلبل شیراز یکی دیگه از دوستان عزیزمو دیدم

روز  ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ ، هوا آفتابی بود . یک روز قشنگ مثل بقیه روزهای خوب خدا

قرار شد همدیگه رو کنار در ورودیه باغ ارم ببینیم ( برای اولین بار ) دل تو دلم نبود
                                         

داشتم همینطور از اطراف فیلم میگرفتم که یهو یکی به پهلوم دست زد گفتم وای حتما خودش

وقتی برگشتم  دیدم ای بابا خانوم دوستمون بود یه ده دقیقه ای تو باغ گشتیم

که صدای موبایل در اومد خودش بود میگفت کنار در ورودی منتظره تند تند

راهو برگشتم نرسیده به در دیدم ای بابا اونجا پر از دخترهای مدرسه ای  کوچیک و بزرگ.

وای حالا تو این شلوغ پلوغی چه جوری پیداش کنم ولی..........

یه خانوم ماه یه دختر مهربون اون گوشه تو یک جای خلوت وایستاده بود

وایـــــــــــــــــــــــی دیدمش اومد جلو... یه خورده خجالت میکشیدم  

دیگه مطمئن شدم خودشه رفتم پیشش و..........

 مخصوصا با هدیه بزرگش منو غافلگیر کرده ولی بدجور شرمنده شدم

چون زحمت هایی که تا حالا بهش دادم بی حد بود

تمام مدتی که با هم بودیم بعید میدونم از ۱۵ دقیقه بیشتر شده باشه

تا اول یک میدون رسوندیمش و رفت..........

حالا کی میتونم دوباره این عزیز و ببینم خدا میدونه

ــــــــــــــــــــــ

واقعا از خدا ممنونم که دوتا دوست خوب و مهربون (بتول و مریم ) رو به تعداد دوستان

من اضافه کرد


bahar

یک روز قشنگ

سلام

روز دوشنبه ۷/۱۲/۸۵ بود رفته بودم جواب آزمایشمو از آزمایشگاه بگیرم . یک جایی تو تهران

شبیه عکس بالا ولی نه به زیبایی این عکس . قرار بود بتول جونمو برای اولین بار اونجا ببینم

هر دختری که از که از دور میومد میگفت : آها اینه . بعدشم که آروم از کنارم رد میشد . باز ته

پیاده رو رو نگاه میکردم .

هوا سرد بود و اینقدر مشتاق دیدنش بودم که سرما رو  زیاد احساسش نمیکردم

چند بار با همراهش تماس گرفتم بیچاره اسیر ترافیک شده بود دوست همیشگی تهران

بهش گفتم هر وقت رسیدی به محل قرارمون یک زنگ بزن . منم منتظر صدای گوشیم تا....

زنگ خورد : وای کوش !؟

یه دختر از دور از پشت درختها نمایان شد بتول من بود ولی ظاهرا هر چی تو گوشی بش

میگفتم بشر بابا منم اینجا یه خورده جلو ترتو نیگا کن اونم هی دورو برشو نیگا میکرد

رفتم جلو و بعد      .............

بالاخره دیدمش

 بتول جان خیلی خانومی 


bahar

 

اين نانازا رو داشته باشين تا بعد


bahar

 

عشق من یه آهنگ زیبا هدیه به همه عاشقا

                


bahar

يه روز عجيب و زيبا

سلام به زیبایی آرمش دریا

به زیبایی کویر وسکوتش

به زیبایی تمام هستی

به زیبایی صبر و توکل ، به زیبایی تمام هدایای الهی

خدا جون خیلی خوشحالم . امروز به من یه هدیه بزرگی دادی ممنونتم  

وای که من چقدر امروز حالم گرفته بود ، اصلا نمیدونم چم بود انگار در و دیوار می خواستن منو

بخورن . بزحمت می تونستم حرف بزنم ،  رو لبام مهر خورده بود ، همش یه گوشه کز کرده

بودم

و بعضی وقتا هم با حرفام عزیزانمو می رنجوندم   نمی دونم چه مرگم بود دیونه شده بودم و بی

حوصله.

شب دعوت بودیم ولی من که اصلا حوصله احد الناسی رو نداشتم بهمش زدمو نرفتم

ولی یه اتفاق اتفاق غیر منتظره

انگاری خواست خدا بود تا تو خونه بمونم

به خواست خدا ودعاهای دوستان من صدای عزیزانمو ، خواهر زاده های گلمو بعد یک سال

شنیدم . وای خدا نمی دونی اصلا بعد تماس دیگه رو زمین نبودم . وقتی باهاشون صحبت

میکردم تو ذهنم تصویرشونو میکشیدم ، با جملاتی مقطع و پر از بغضی یک ساله چند کلمه ای باهاشون

صحبت کردم، صداشون مثل مردا شده بود .

خدا جون  ، عزیزم  ، ممنونتم  نمیدنم چی باید بگم ولی خدایی خدا و

بزرگوارو رحیم مثل همیشه

 


bahar

سلام یک عاشق

سلام بهونه ی قشنگه من برای زندگی

آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه ها هر چی بگم بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو نمیدونی بی تو چه دری کشیدم

حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟

یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب

یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه؟

غم غریبی عزیزم زردو شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه

سرفه های مکررم ماله هوای دوریه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟

دلت می خواد من می اومدم یا تنها رفتی بهتره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه داَیم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقتی نگیر

حرف من و به دل نگیر همش ماله غریبیه

تو نیستی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو این جا واسم جهنمه

دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه

دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم

فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن

نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن

شاعر جناب صورتی


bahar

 

حس غريبی دارم
حس تنهايی غريبی
حس کسی که مدتها کوچه های ظلمات را زير رگبار عشق دويده
و هيج کس از او نپرسيده
که در سرش چه می گذرد چه رسد به دل تنگش .
خسته ام ای فرشته نجات
خيلی خسته ام
در تمام عمر به اندازه دويدن های اين مدت خسته نبوده ام
مانده ام با يک دنيای پر از غربت و تنهايی
نگاهم به هر طرف که می رود هيچ نمی بينم
گويی پرده سياهی جلوی چشمانم را گرفته
تنهايی خيلی آزارم می دهد
آزرده ام و دلتنگ
دلتنگم
دلتنگ گذشته ها
دلتنگ نگاه ها ی مهربون
حتی دلتنگ بوسه های دزدکی .
ميدانستی جايت را هيچ خدايی پر نمی کند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلگيرم
دلگير از توايی که گفتی قلبت صندلی عشق ندارد
دلتنگم
دلتنگ از روزگار غريبی که رفيق نارفيق گشته و فراموشم کرده
من صندلی عشق نمی خواستم
من هيچ چيز نمی خواستم جز تماشای رنگين کمان
من به شوق بارش آمدم
نا اميد چشم به ابرها دوختم
صدای رعد را شنيدم
با عطر بهارنارنج مست شدم
و انتظار کشيدم
صادقانه بگويم  آن روز به بعد چشم از آسمان برداشتم
پنجره را بستم
شاخه گلی از باغچه اميد را که به شوق قطره ای باران جان می داد
در گلدان دل گذارده و با ديدن پژمرده شدنش اشک ريختم
باز هم انتظار ميکشم
انتظار رسم عاشقيست
انتظار روزی را ميکشم که شاخه گلم
با قطراه ايی از باران عشق سيراب گردد
و ديگر به تماشای پژمرده شدنش نشينم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسندش نمی دونم کیه
 به امید اینکه هیچکی غمگین نباشه

bahar

 

امروز بد جوری دلم گرفته ای کاش یه خورده از نویسندگی حالیم می شد تا اینجا رو با حرفام خط خطی می کردم
bahar

عاشقم

                                        

عاشق پرنده ای هستم که شکوفه های بهاری را با ضربان قلبش شماره می کند.

عاشق فریادی هستم که سکوت را تنها نمی گذارد .

عاشق شانه ای هستم که افکار پریشان را مرتب می کند.


bahar